تبليغاتX
دلتنگی های یک دختر مردادی
من یک دختر تهرانیم با تمام مصائب و با تمام زیرآبی ها.....خیلی هم(...)ام
تولدمه............ بهتون اجازه می دم تو کامنت هام بهم تبریک بگین!

D:

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 8:43 بعد از ظهر  توسط شبنم | 
گرگ ها خوب بدانند که در این ایل غریب

گر پدر مرد‌ ٬ تفنگ پدری هست هنوز

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند

توی گهواره ی چوبی ٬ پسری هست هنوز

آب اگر نیست نترسید که در قافله مان

دل دریایی و چشمان تری هست هنوز

زهرا رهنورد                                

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط شبنم | 
 
نامه سرگشاده محسن هاشمی به احمدی‌نژاد magnify
جناب آقاي احمدي‌نژاد
يادم نمي‌رود نوجوان كه بودم، هر چند هفته يك بار همراه مادر براي ملاقات پدر به زندان مي‌رفتيم. آن موقع به انقلابيوني كه عليه شاه فعاليت مي‌كردند، خرابكار مي‌گفتند. يك بار در زندان متوجه شدم، پدر سعي مي‌كند آثار شكنجه را پنهان كند و خود را آسوده و راحت نشان دهد. آن روزها تحمل شكنجه وحشيانه ساواك براي انقلابيون دلپذير بود، چرا كه براي هدفي بزرگ مي‌جنگيدند و اين شكنجه‌ها برايشان حلاوت داشت.

انقلاب كه پيروز شد، انقلابيون بر مصدر كار نشستند و هركس مسئوليت مهم‌تر و بزرگتري داشت، بيشتر هدف تهاجم ضدانقلاب قرار مي‌گرفت. بخشي از تهاجم دشمنان، بسترسازي نرم و آهسته براي بي‌اعتماد كردن مردم به انقلابيون بود. سال 59 هنگامي كه آقاي هاشمي براي سخنراني به شهر تبريز رفته بود، ماركسيست‌ها و منافقين، پلاكاردهاي زيادي در شهر نصب كردند و ايشان را سرمايه‌دار، داراي باغ‌هاي پسته، فئودال، ارباب و... خواندند. اثر اين تبليغات سوء به حدي بود كه ايشان نتوانست سخنراني كند.

نقش ممتاز ايشان در تثبيت انقلاب، اداره و ختم جنگ، انتخاب رهبري، بازسازي، سازندگي و كنترل بحران‌ها، دشمنان را در پرداختن و بال و پر دادن به شايعات جري‌تر كرد. خانواده ايشان نيز هدف تهاجم قرار گرفت و هر روز مطلب تازه‌اي مانند كارخانه خودرو، املاك خارج از كشور، هواپيمایي و... كه حاصل تخيلات شايعه‌سازان بود، ساخته و به سرعت و وسعت پخش مي‌شد. رسوب اين شايعات به تدريج بستر بزرگي از اتهامات كذب را فراهم آورد.

آقاي احمدي‌نژاد
در انتخابات سال 84، شما با سوار شدن بر موج بستر شايعاتي كه در طول سه دهه عليه آقاي هاشمي و خانواده ايشان شكل گرفته بود، به اصطلاح پيروز شديد. چهار سال ضعيف‌ترين كارنامه دولت‌هاي پس از انقلاب را برجاي گذاشتيد. جهش غيرمنتظره آقاي موسوي در نظرسنجي‌ها و ايجاد موج فراگير در پشت كردن به دروغ و گرايش به صداقت، اردوگاه شما را به حدي نگران كرد كه باز به فكر استفاده از همان اهرم موج سواري بر بستر شايعات دشمن ساخته افتاديد.

شبهه‌افكني‌هاي شما در جلسه مناظره تلويزيوني با آقاي موسوي وادارم كرد تا براي آن صحبت‌هاي غيرمسئولانه پاسخي دهم، گرچه مي‌دانم شما بهتر از همه به پوچ و واهي بودن آن ادعاها واقف هستيد اما ميل به ماندن درقدرت، شما را از انصاف و تقوا دور كرده است.

برادر عزيزم سيدعليرضا بهشتي فرزند شهيد مظلوم بهشتي، در مقاله‌اي مي‌نويسد:

«نگراني‌ام از تكرار تاريخي است كه خود شاهد آن بوده‌ام. شيوه‌اي كه به كار برده شد، صحنه فراموش نشدني 14 اسفند 59 را تداعي كرد و تلخ‌كامي انتخاب كسي كه با استفاده از شيوه‌هاي تخريبي و هتاكانه، افشاگري‌هايي كرد كه با تكيه بر اسناد جعلي، ترور شخصيتي رهبران انقلاب و ياران نزديك امام را هدف گرفت و تا هفتم تير و هشتم شهريور اتفاق نيافتاد، يكه تاز قدرت و پيروز ميدان مي‌نمود. رئيس‌جمهوري كه سخنانش مملو از پرده‌دري‌هايي بود كه خوراك روزمره بنگاه‌هاي خبرپراكني ضدانقلاب را فراهم مي‌كرد. آن‌چه از آن روزها به عنوان سند افتخاري باقي ماند، راست قامتي جاودانگان تاريخ است. آن‌چه به يادگار ماند، هوشياري همگاني بود كه تا سال‌ها راه را بر ترور شخصيتي افراد بست. آن‌چه در تاريخ ثبت شد، اقدام شجاعانه نمايندگان مردم در مجلس شوراي اسلامي در جهت تصويب عدم كفايت رياست‌جمهوري بود كه با تصميم تاريخي امام در عزل او در آميخت و آن‌چه بر تارك تاريخ انقلاب ما خواهد درخشيد، پيروزي اخلاق بر بد اخلاقي است.»

آقاي احمدي‌نژاد
خود نيك مي‌دانيد كه شايعات مربوط به خانواده رفسنجاني يك روزه ايجاد نشده است و از همان اوان انقلاب با شروع فعاليت ضدانقلاب و سلطنت‌طلب‌ها، افراطيوني چون گروه فرقان، گروه‌هاي ماركسيستي و... حالا شما در تكميل و تداوم شايعات نقش داشته و داشتيد. حفظ و تداوم قدرت چقدر مي‌ارزد كه به خاطر آن حاضريد مطالبي را بر زبان آوريد كه بيش از هركس ديگري به واهي بودن آن واقف هستيد. آيا جلب آراي مردم به هر قيمت ممكن با ادعاهاي دينداري شما، سازگاري دارد؟

آقاي احمدي‌نژاد
جنابعالي براي عوام فريبي مي‌گویيد آقاي هاشمي اشرافي‌گري را در حاكميت رواج داد. آيا شما زماني كه در كنار ايشان، حكم استانداري گرفتيد، اين اشرافي‌گري را حس نمي‌كرديد و اكنون پيدا شده است؟ چطور در آن موقع به مجيزگويي مي‌پرداختيد و مي‌گفتيد نام هاشمي در تاريخ ايران مي‌درخشد و اكنون هتاكي مي‌كنيد؟ زيرا كه متوجه شده‌ايد، اقبال مردم به رقيب شما است و عطش بي‌حد به قدرت، عوام فريبي به هر قيمت ممكن را برايتان موجه ساخته است!





آقاي احمدي‌نژاد
اين بزرگترين جنايت است كه شايعات دروغ را در حجم وسيعي براي كساني كه امكان دفاع در سيما را ندارند، طرح و پخش كنيد. مومن آن است كه با مدرك صحبت كند نه اين كه روي بستر شايعات، مانند ضدانقلاب اتهامات كلي بزند. بايد بگوئيد كجا فسادي از ما ديده‌ايد. نه اين كه با يك جمله كه «پسران رفسنجاني چه مي‌كنند» ، روي بستر شايعات راي جمع كنيد.

آقاي احمدي‌نژاد
شما خوب مي‌دانيد كه من 12 سال است هر روز بعد از نماز صبح تا پاسي از شب در مترو فعال هستم و توانسته‌ايم تاكنون بيشتر از 105 كيلومتر و 60 ايستگاه مترو بسازيم و 700 واگن را در خطوط مترو فعال كنيم و 2 ميليارد سفر را ساماندهي نماييم.

اگر مرا به عنوان مفسد مي‌شناختيد، چرا در دو سالي كه شهردار تهران بوديد و من مديرعامل مترو بودم و سه معاون شما (بهبهاني، سعيدلو و علي‌آبادي) عضو هيات مديره مترو بودند، با من برخورد نكرديد. بلافاصله بعد از انتخابات نيز استعفا دادم، اما نپذيرفتيد. چرا در طول چهار سالي كه رئيس‌جمهوريد، هيچ اقدامي نكرديد و مدارك خود را به دستگاه قضائي نداديد.






شما خود از مديران آقاي هاشمي بوديد و در دوره اصلاحات كنار گذاشته شده‌ايد. در زماني كه شهردار تهران بوديد، بارها از آقاي هاشمي براي سخنراني و افتتاح پروژه‌ها و برنامه‌هاي خود دعوت كرديد.

آقاي احمدي‌نژاد
شما كه مدعي ارائه ليست اموال خود هستيد، بعيد است ندانيد كه ما ليست اموال خود را سه بار به قوه قضائيه داده‌ايم. يك بار در سال 68، يك بار در سال 72 و يك بار در سال 76 و مگر آيت‌الله يزدي رئيس وقت قوه قضائيه در نماز جمعه نگفت كه اموال ما نسبت به قبل از انقلاب كمتر نيز شده است. پس چرا دروغ مي‌گویيد و عوام‌فريبي مي‌كنيد.

آقاي احمدي‌نژاد
شما در مقابل ديدگان ده‌ها ميليون بيننده تلويزيون با آبرويم بازي كرديد. چگونه مي‌توانيد پاسخ خدا را بدهيد؟ چگونه خود را به عنوان مسلمان به مردم معرفي مي‌كنيد، در حالي كه مي‌دانيد حتي اگر يك نفر به خاطر حرف‌هاي بي‌اساس شما نسبت به من بدبين شود، در آتش جهنم خواهيد سوخت. چگونه مي‌خواهيد جبران كنيد؟ قطعاً نمي‌توانيد و... شما خوب مي‌دانيد كه ثروت و قدرتي كه ما را به آن متهم مي‌كنيد وجود خارجي ندارد، لذا جرات اهانت به استوانه انقلاب اسلامي حضرت آيت‌الله هاشمي را پيدا كرديد و خود را اين‌گونه شجاع قلمداد مي‌كنيد.





آقاي احمدي‌نژاد
در 8 روزنامه، 7 خبرگزاري و 50 سايت اينترنتي وابسته كه معلوم است هزينه‌هاي آن از كجا تامين مي‌شود ، ادعا مي‌كنيد كه ستاد انتخاباتي نداريد. در همين رسانه‌ها، مرا به دروغ متهم به فعاليت انتخاباتي در مترو به نفع آقاي موسوي مي‌كنيد. چرا به جاي رقابت با آقاي موسوي، با دروغ‌پردازي و عوام‌فريبي، فضاي انتخابات را هاشمي – احمدي‌نژادي مي‌كنيد. براي اين كه مي‌خواهيد دوباره از بستر شايعات موجود در كشور عليه هاشمي، كه به خاطر جان‌فشاني براي انقلاب اسلامي در طول 30 سال ايجاد شده است، سوءاستفاده نمایيد و براي خود راي دست و پا كنيد.

آقاي احمدي‌نژاد
فرض كنيد كه با دروغ‌گويي و دروغ‌پردازي و تهمت به امثال من و ديگران كه جز خدمت به اسلام و كشور، كار ديگري نكرده‌ايم، راي هم اضافه كرديد. مگر اين راي براي شما حلال است. اين حق الناس است و حتماً در آخرت جز آتش دوزخ براي شما نتيجه ديگري نخواهد داشت.

امام علي عليه‌السلام مي‌فرمايد: «كسي كه از راه شر (دروغ و تهمت) به پيروزي دست يابد، در حقيقت مغلوب است.»

در فرازي از نهج‌البلاغه آمده است: «كارگزاران دولتي را از ميان مردمي باتجربه، باحيا و از خانداني پاكيزه و با تقوا كه مسلماني با سابقه درخشاني دارند انتخاب كن زيرا اخلاق آنان گرامي‌تر و آبرويشان محفوظ‌تر و و طمع‌ورزي‌شان كمتر و آينده‌نگري آن‌ها بيشتر است.»

در خاتمه از رهبر معظم انقلاب تقاضا مي‌كنم دستور رسيدگي به مراجع ذي‌صلاح بدهند كه منظور واقعي آقاي احمدي‌نژاد در مناظره تلويزيوني چه بوده است؟

تا سيه‌روي شود هركه در او غش باشد

و السلام عليكم و من اتبع الهدي
محسن هاشمي

 

پ.ن:این پست هیچ قصدی رو جز ارائه ی متن نامه به دوش نمی کشه!

پ.ن۲:رای ما کروبی!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 12:44 بعد از ظهر  توسط شبنم | 
شب زمستانی و سرد

پیر مرد تنها٬ نزدیک مرگ

اسمان بارانیست

پیر مرد راهیست

اسمان بارید

پیر مرد نالید

و...*زمین سیراب شد

پیر مرد ازاد شد

 

*این قسمت تو شعر نبوده... خودم اضافه اش کردم!

پ.ن:این شعر مال دوستمه... بی اجازه اش گذاشتم... امیدوارم ببخشه! (:

پ.ن۲:این پست به خاطر هانیه عزیز نوشته شده!

+ نوشته شده در  شنبه 17 اسفند1387ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط شبنم | 
سلام... خوبین؟

قصد نداشتم به این زودی ها دوباره بنویسم.... یه نقشه هایی تو سرم بود... ولی الان یه مشکلی دارم که ممکنه به دست شماها حل بشه!

مشکل از این قراره:

تابلویی رو که در زی میبینید من در اندازه ی آ۳ درست کردم و برای تولد یکی از دوستانم دادم بهش... بعد یکی دیگه از دوستان این قاب رو دید و خوشش اومد منم نشستم و یکی هم برای اون دوستم درست کردم....اما در قطع آ۴... یعنی کوچکتر!

 

و اما... همانطوز که مشاهده می کنید جای نقطه های این طرح آینه گذاشتم... آینه هایی به قطر حد.دآ ۶.۵..... حالا واسه این یکی که کوچکتره نمی تونن آینه ببرن!!!!!!!!!

چون کوچکترین اندازه ای که دستگاهشون می بره ۴ سانتی متره.. و من ۳.۵ سانتی متری می خوام....

تو رو خدا جایی رو نمیشناسید که گرد بر ۳.۵ سانتی داشته باشه؟؟؟؟؟؟؟

لطفآ تا خودمو نکشتم بگید جای نقطه هاش چی بذارم؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1387ساعت 5:19 بعد از ظهر  توسط شبنم | 
کابوس تولد.........

و تکرار.........

و دوباره تکرار.........

 

 

 

و  همیشه  تکرار......

 

 

پ.ن:امسال هم تموم شد و من هنوز زندم!

پ.ن۲:هرچی سعی کردم قند و شکرش کنم نشد.... ۳۰ مرداد هنوز واسه ی من تلخ و غلیظ و سوزاننده است.... شاید مثل قهوه ی قجری!

پ.ن:داستان این قهوه رو در ادامه ی مطلب بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط شبنم | 

 

گاهی تلخ ترین چیز ها می تونه مثل یک قاشق شکر شیرین باشه!

اگر.......

 

        فقط اگر تو بخوای

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 مرداد1387ساعت 3:41 بعد از ظهر  توسط شبنم | 

می خوام ایندفعه از خودم بنویسم.. از خود خودم!

از روزهای لخت و بی حوصله ای که هر چی صبر می کنم تموم نمی شه!

سالهایی از زندگیم عاشق تابستون بودم... تا 10 صبح خوابیدن ... مدرسه نرفتن! کی از لم دادن زیر کولر بدش میاد؟؟!!

ولی حالا!!!! از ماه ها و سالها بدم میاد... از ساعت ها و دقیقه ها هم...از زمان و دنیا متنفرم!

هیچ چیز خوشحالم نمی کنه... با این که تا چند وقت پیش آدم حساسی بودم و تا می گفتن بالا ی چشمت ابرو بهم بر می خورد......... تازگیا.... هیچ... بیق و بی غیرت!

و تنهایی....

دوست؟ هه هه.. دوست! هفته ی پیش آخرین نخم پاره شد.... دوستام مثل دونه دونه بند های یک طناب پوسیده.... تا این آخری که دیگه دولا شده بودم سوارم بشه... انقدر کولی دادم که فکر کرد جدی جدی خبریه!! نا قافل از این که من به تنها نخ توی دستام چنگ می زنم....

تو گلوم پر از حرفه... حرفام مثل بچه های یه یتیم خونه به هم می لولن و می ترسن از دالان تنگ و تاریک گلوم بیان بیرون!

شاید اگر همتون غریبه بودین چیزای زیادی براتون می نوشتم.... از دوستی که غیب شد.... از دوستی که رفت تا زمین بخوره و فر یاد های منو پشت سرش نشنید و یا شاید نشنیده گرفت!... یا از اونی که کم کم جواب تلفن هامو نداد... یا اونی که من جوابشو ندادم.... شاید بخوای بدونی از دوستی که... دوست نه... از خودم از کسی که خودم شده بود... دوستش داشتم... خیلی خیلی... مثل موریانه ریشه هامو خورد... وقتی به خودم اومدم که دیگه داشتم سقوط می کردم... با سر خوردم زمین!

نمی تونی بفهمی چی می گم!!!

نه هدف دارم نه انگیزه نه کاری دارم بکنم نه جایی می رم نه دوستی دور و برمه!

من توی یک آتش سوزی روی یک ستون از یک پل که از هر دو طرف ریخته گیر افتادم... اینجا هیچ کس صدات رو نمی شنوه.... اینجا که باشی فقط می تونی گریه کنی... اینجا فقط باید جیغ بزنی!

اولا گریه می کردم... خیلی گریه می کردم.... ناراحت بودم... غصه داشتم... باورم نمی شد به اینجا رسیدم... جایی که هیچی تو دستام نبود... پشتم همش بیابون بود و خشکی... چشم انداز جلوم هم تیغ افتاب و کویر!

نه... اینی که توصیف کردم یه راهه... می شه امید داشت و این راه رو رفت... حتی میشه سراب دید و به خاطرش چند قدمی دوید!

من یه جای دیگه ام ... جایی که هیچ چیز دورم نیست هیچ چیز و هیچ کس... بی وزن و بی جرم... بی تن... می بینی اینجا حتی گریه هم نمی شه کرد.... واسه همینه که دیگه گریه هم نمی کنم!.... تو خلع هستم... خلع هم نه.... تو عدم... تو نیستی... جایی که حتی خلع هم نیست!

نمی تونی بفهمی چی می گم!!! تو نمی تونی!

یه ملافه ی چرک که روش می خوابم... چند تا کتاب خونده و نخونده روی زمین... روی همه ی صندلی هامپر از لباس....چرک و تمیز... و اون وسط روی فرش... کاشی شکسته و سوهان و سیم چین... با یه تابلوی نیمه کاره و یه سینی خاک.... با کمد خالی که لباساش رو صندلی ریخته و کفش هاش اون وسط ولو....

<br/><a href="http://i27.tinypic.com/2vvsy89.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

چرا باید اتاقمو جمع کنم؟ به امید مهمون عزیزی کهنه دارم و نه میاد... به خاطر غر غرای مامان که از فرت بی غیرتی وقتی سرم داد میزنه می خندم؟؟؟؟؟

از سیاه و سفید آدما متنفرم... حتی خود تو!

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 5:14 بعد از ظهر  توسط شبنم | 

ساعت7-ِ... به زودی جف زنگ در رو می زنه... این برای تدی لحظه ی حساسیه!

تدی بهترین لباسشو پوشیده, یک پیراهن قهوه ای تا زیر زانو که دور کمر تنگتر میشه... و دو نوار طلائی که از دو طرف روی شانه ها گره می خوره...

تدی رنگ قهوه ای رو دوست نداره ِ ولی هیچ چیز به اندازه ی پوشیدن لباسی که جف براش خریده خوشحالش نمی کنه...

یکبار دیگه همه چیز رو چک می کنه... خونه کاملآ مرتبه ِ همه چیز خوب تمیز شده!

در یخچال رو باز میکنه خامه های شکلاتی کیک کاملآ خودش رو گرفته... یکبار دیگه به خونه نگاه می کنه... روی زمین پر از باد کنک های قهوه ای-ِ... روی میز و لبه ی ا پن به اندازه ی کافی شمع چیده شده... نور شمع حتمآ جف رو خوشحال می کنه!

تدی روی مبل راحتی ولو می شه... درد عجیبی توی کمرش میپیچه... سرش رو به مبل تکیه میده...چشمانش رو می بنده و به صورت جف فکر می کنه وقتی که بفهمه تدی خودش کیک رو درست کرده.... اون حتمآ باور نمی کنه!... لبخند تمام صورت تدی رو پر می کنه....

ساعت از 8:30 هم گذشته.. یعنی چند وقته که تدی اینجا نشسته؟ هر لحظه ممکنه که جف برسه!

به طرف آینه قدی میره...به پیراهنش نگاه می کنه... این لباس فقط برای تدی دوخته شده... به صورتش نگاه می کنه و به موهاش ِ مقداری از موهای لخت و سیاهش از کنار گوش ها به پشت سر جمع و با یک سنجاق طلایی محکم شده... پاپیون سر شانه ها رو چک می کنه و چشمش به دست چپ و جای خالیه نگین انگشترش می افته اونم دقیقاً روی نقطه ی حرف "j" ......

تدی چند بار در یخچال رو باز می کنه... چند بار دیگه دور خونه راه میره و همه چیز رو چک می کنه...تدی چند فنجان قهوه می خوره... و حتی چند بار مدل مو هاش رو عوض می کنه!

9....9:05...9:10....

تدی تصمیم می گیره انقدر به ساعت نگاه نکنه و به کارای دیگه اش برسه... الان از عصر گذشته و جف وقتی برسه خیلی گرسنه است حتمآ ترجیح میده که اول شام بخوره... تدی فر رو روشن می کنه... فویل روی سینی رو بر میداره و یکبار دیگه به ماهی-ِ شکم پر و میگوها نگاه می کنه.... "این فوق العاده اس".... انگار این رو جف می گه... تدی باز هم می خنده... جف عاشق غذا های دریایی-ِ ... در فر رو باز می کنه حالا دیگه خوب داغ شده ... سینی رو توی فر میذازه و دوباره به کاناپه بر می گرده...

9:50.....10:03.....10:15....10:30....10:38...10:43...10:55...

تدی هر لحظه نگران تر می شه...

11...

تدی فر رو خاموش می کنه... تدی به گوشی خاموش جف زنگ میزنه... تدی به شرکت جف زنگ میزنه... تدی حتی جرآت می کنه و به اخبار گوش میده...

تدی روی کاناپه می نشینه... به صورت جف فکر می کنه...چند بار دیگه به گوشی جف زنگ می زنه...

قاب عکس جف رو بر میداره...به لبخند جف نگاه می کنه... اشک چشم های تدی رو پر می کنه.... تدی گریه می کنه... تدی ساعت ها گریه می کنه....

12...12:20...12:35...

و زنگ تلفن... تدی سرا سیمه تلفن رو جواب میده..

تدی: جف...

جف: تدی عزیزم... من نمی تونم امشب تو رو ببینم.. به زودی بهت تلفن می زنم...خوب بخوابی...

تدی: ... جف؟... جف؟...

و بوق ممتد....

تدی به خونه نگاه می کنه,به باد کنک ها, به شمع ها... و یادش میاد که نور شمع حتمآ جف رو خوشحال می کنه و فکر می کنه که جف باور نمی کنه که چنین کیکی رو اون درست کرده و غذای دریایی, اون عاشق غذای دریایی-ِ ... نگاهش به آینه می افته و به پیراهن قهوه ای که تنش کرده....

تدی لباسشو عوض می کنه...صورتشو می شوره... موهاشو باز می کنه... و تو هق هق گریه هاش به خواب میره!

تدی میدونه که به تولد جف دعوت نشده!

زن همسایه وقت صبحانه به شوهر شکم گنده اش می گه: "دیشب از خونه ی خانم پترسون صدا های عجیبی می اومد, چیزی شبیه نوعی انفجار های کوچک!!!!"... و شوهرش وقتی لقمه ی بزرگی توی دهانشه می گه: "آآآ عزیزم...این زن دیوونه است, بار ها دیدمش که وقتی آماده ی مهمونی رفتنه توی راهرو قدم میزنه... یا همین دیشب دیدم که یک ظرف بزرگ غذا برای گربه ها گذاشت!"

پ.ن: هرخ کرابم تدلوت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 1:21 بعد از ظهر  توسط شبنم | 

یک دختر....

یک دختر متولد 61 که کار می کنه.. اینطوری که ازش می گه باید دختر شاد و سر حالی باشه... اصلآ هرچی از این دختر می گن تو رو یاد رنگ سفید می اندازه... صورت معصوم با نگاهی که خیلی کمتر از سنشه با پوست سفید و یه اسم قشنگ.........سین.........سین سفید ..ِ تو سر ت سفید و صا ف....

سین پدر نداره... خیلی ناراحت میشی... یه دختر سفید یه دختر خوشگل که 61 که کار می کنه... انگار خنده های سین تو سرت پاک می شه!

سین 3 بار ازدواج کرده......وای غصه تمام تنتو می گیره .... یه دختر تنها یه دختر با پوست سفید که متولد 61 که کار می کنه که پدر نداره.... یاد خیابون می افتی یاد هجوم آدما... یاد این که سین جلوی همشون تنها بوده... و دعا می کنی کاش هیچ دختری بی پدر نباشه! انگار کمر سین تو سرت خم میشه...

سین 1 بچه داره... انگار غم عالم میریزه تو دلت ِ شاید بغض گلو تو فشار بده.... انقدر داری غصه می خوری که... سین فقط 26 سالشه سین متولد 61 سین کار می کنه سین پدر نداره سین 3 بار ضربه خورده سین 3 بار شکسته........ و حالا سین و یه بچه.....اینبار سین با تمام قامت تو سرت راست می ایسته سین سفیدِ سین یه مادرِ و مثل همه ی مادرا سفید و براق می درخشه!

.

.

.

.

.

.

سین بعد از به دنیا آوردن بچه اش اونو به یه خانواده ی دیگه میده تا بزرگش کنن... سین وضع مالی بدی نداره؟... سین می تونست اونو به دنیا نیاره... سین می تونست اونو بزرگ کنه...

سین 5 ساله بچه اش رو ندیده.........

سین با پسرای جوون دوست میشه...... با پسرای خیلی جوون .........و شاید خیلی خیلی جوون....

سین مادر یک دختر 6 ساله ست!

و در آخر تمام پیکر سفید و تراشیده ی سین جلوی چشمات میشکنه.. خورد میشه... سین دیگه تن نداره.. اون هجوم ذرات سیاه و سر گردانه!

 

پ.ن:عزیزم ناراحت نشو این مطلب رو از جهت انسان بودن نوشتم نه از جهت دوستی با تو!

پ.ن۲: یاد مطلب پارسال تابستونم به خیر.......... خدایااااااا مهربانمان کن.(می تونید تو ادامه ی مطلب بخونید)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 10:44 قبل از ظهر  توسط شبنم | 

لطفآ بگید از دیدین این عکس چه حسی پیدا می کنید یا به یاد چی می افتید؟

پ.ن:به زودی ماجراهای پیدا کردن این سقا خونه رو براتون می گم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط شبنم | 
گاهی یه عکس می تونه کلی حرف داشته باشه!!!!

لطفآ برداشتتو بگو....

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط شبنم | 

به خودش می بالید ، مطمئن بود که همسر خوبیه!
چون همیشه به موقع برای شام می رسید، همیشه دقیقآ وقتی برای رفتن به مهمانی می رسید که تدی آماده شده بود، همیشه اندازه ای به تدی پول می داد که کافی بود، همیشه موقعی با تدی خلوت می کرد که اون بیشتر از همیشه بهش نیاز داشت( اینو از قدر دانی های تدی فهمیده بود)...... حتی توی رنگ لباس، بیشتر وقتا قهوه ای را انتخاب می کرد، چون یکبار که کت و شلوار قهوه ای بد قوارشو پوشیده بود تدی بهش گفته بود که خیلی خوش تیپ شده!

و جف پترسن در 28 جون 1997 بعد از 34 سال زندگی مشترک با تدی از دنیا رفت و هیچوقت نفهمید تا اومدن اون تدی چند بار غذا را گرم می کرد، هیچوقت نفهمید تا رسیدنش برای رفتن به مهمانی تدی چند بار راهروی ورودی را می پیمود، هیچ وقت نفهمید تدی بیشتر حقوقش را صرف مایحتاج خونه می کنه، و هیچوقت نفهمید تدی کی بیشتر از همیشه بهش نیاز داره..... و البته هیچوقت متوجه تنفر تدی از رنگ قهوه ای نشد!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اون بدترین همسر دنیا بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط شبنم | 
اونقدر زود اتفاق افتاد که اصلآ نفهمیدم... به اندازهی شبی که با گریه خوابیدم و صبح دیگه هیچی تو دلم نبود!

آروم اتفاق افتاد بدون درد بدون عوارض...

گاهی هق هق گریه چقدر زود جواب میده...!

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 1:15 بعد از ظهر  توسط شبنم | 
کدام سیاره؟...ساکن کدام شبی؟

پرنده ی کوچولو ٫ نه پری یک وجبی

نگاه کن به جلو دست ٫ مرگ منتظر است

بیا فرار کنیم از دریچه ی عقبی

سلام دختر زیبا٫ نه٫عشق من ٫ نه٫ خدا...

تو را چگونه بخوانم بدون بی ادبی؟

چنان لطیفی که در این غزل نمی گنجی

گلی ٫ که کاشته ام توی قوطی حلبی

به بازوان غم من به نقطه ی پایان

اگرچه هیچ نمانده ٫ هنوز مضطربی

دوباره یاد تو بود و دوباره خلسه ی شعر

و هفت بیت تبسم ٫ نه خنده ای عصبی

 

پ.ن: شاعر عزیز اگر آمدی و شعرت را دیدی لطفآبه روم نیار یا حداقل جلو بچه ها ... برام کامنت خصوصی بذار!

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 1:11 بعد از ظهر  توسط شبنم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من 19سالمه, رشته ام فلسفه ست....و...و...و با یک عالم آرزو های دور و دراز از جنس آرزو های یک دختر با دغدغه های متفاوت....مثل هیچ کس!

پیوندهای روزانه
باز خوانی کاغذ پاره ها
نقاش خیابان چهل و هشتم
حرف های رکیک( به اسمش دقت نکنید زیر 18 سال هم می تونه بخونه)
تنها ترین مرده
مشق شب
در پی هر گریه(قشنگ می نویسه...زلال و رک)
دلتنگی های یک دختر از نوع مردادی
صید قزل آلا در اینترنت(نیما باحاله,برید بخونید)
دروازه
بساط دوره گرد آرزوها
برگ برگ دفتر زندگی من
وب نوشت(آقای ابطهی عزیز)
وبلاگ رئیس...یا همون مدیر سایت!!
خط فاصله,سکوت
دلتنگی های یک کرم دندون
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
88/05/01 - 88/05/31
88/03/01 - 88/03/31
87/12/01 - 87/12/30
87/07/01 - 87/07/30
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM